سيد محمد دامادى

365

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

( 10 ) اى سايه ز خاك بر گرفته « جلال الدّين محمّد بلخى » در دفتر پنجم « مثنوى » به مناسبت بيان « صفت آن بىخودان كه از شرّ خود و هنر خود ايمن شده‌اند كه فانىاند در بقاى حقّ همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد » چنين گفته است : چون فناش از فقر پيرايه شود * او ، محمّد وار بىسايه شود فقر فخرى را فنا پيرايه شد * چون زبانهء شمع ، او بىسايه شد شمعِ جمله شد زبانه پا و سر * سايه را نَبْوَد به گِردِ او گذر موم از خويش و ز سايه در گريخت * در شعاع از بَهْرِ او كى شمع ريخت گفت او بهرِ فنايت ريختم * گفت من هم در فنا بگريختم اين شعاعِ باقى آمد مُفتَرض * نه شعاعِ شمعِ فانىِ عَرَض شمع چون در نار شد كلّى فنا * نه اثر بينى ز شمع و نه ضيا هست اندر دفعِ ظلمت آشكار * آتشِ صورت به مويى پايدار بر خلافِ موم شَمعِ جِسم كان * تا شود كَم گردد افزون نورِ جان اين ، شعاعِ باقى و آن فانِيَسْتْ * شمعِ جان را شعلهء ربّانِيَسْت اين زبانهء آتَشى چون نور بود * سايهء فانى شدن زو دور بود ابر را سايه بيفتد بر زمين * ماه را سايه نباشد همنشين بىخودى ، بىابرى است اى نيكخواه * باشى اندر بىخودى چون قرصِ ماه باز چون ابرى بيايد رانده * رفت نور از مه خيالى مانده از حجابِ أبر ، نورش شد ضعيف * كم ز ماهِ نو شد آن بدرِ شريف مه خيالى مىنمايد ز ابر و گَرد * أبرِ تن ما را خيال انديش كرد لطفِ مَه بنگر كه اين هم لطفِ اوست * كه بگفت او ابرها ما را عَدُوست مه ، فراغت دارد از ابر و غبار * بر فرازِ چرخ دارد مه ، مدار